|
یک طلوع بی غروب
حق با شخصیتها شناخته نمی شود، حق را بشناس تا اهل آن را بشناسی. (امام علی"ع")
| ||
|
در دوره ما، جوونی کردن به این معنی شده: دَماغ عمل کردن، تتو کردن ابرو، کاشت گونه، کاکل 3متر و 8 سانتی بیرون گذاشتن، شرکت کردن boy ها و girl ها در پارتی های مختلف، مصرف قرص های اِکس و انواع و اقسام مواد مخدر، داشتن BF های فراااااااااااااااوون و از همه رنگ برای دخترها و داشتن n تا GF های هفت رنگ برای پسرها. البته برای همه جوونای این دوره، جوونی کردن به این معنی نیست. برای اون قشری که یادشون رفته که انسان بودن یعنی چه، به این معنی شده. اما برای اون قشری که در مسیر درست زندگی حرکت می کنند، جوونی کردن، یعنی تلاش، یعنی خستگی ناپذیر و شکست ناپذیر بودن. یعنی پر شور و هیجان بودن. یعنی شاد زیستن ( روحیه بالا، استفاده کردن از تفریحات سالم) یعنی تلاش برای کار، تحصیل. تلاش برای به دست آوردن یک زندگی موفق و ایده آل. جوونی کردن هم یکی از اون کلماتی است که توو فرهنگمون معنی درستش تغییر کرده. اگه نور خدا توو قلب یه جوون باشه، هیچ وقت دل مرده نمیشه و همییییییشه دلش به یه قدرت برتر گرمه. پس برای اینکه دل مرده نشه، احتیاجی به شرکت در پارتی های گوناگون و قرص اِکس نداره. کافیه در تمام مراحل زندگی از صمیم قلبش به خدا اعتماد کنه، کافیه همیشه با یاد خدای مهربان زندگی کنه، و کافیه هر وقت که توو زندگی مشکلات بهش هجوم میارند، فقط بگه: توکلت علی الله فهو حسبه. اون وقت دلش همیشه زنده خواهد ماند. مگه از روی ظاهر آدما میشه پی به شخصیت و دانش و ادبشون برد که انقدر بعضی از ما جوونای امروزی دنبال عمل بینی و انواع عمل های دیگه باشیم؟ مگه هر کسی که چهره کاملاً زیبایی داره آدم کاملیه که دنبال بی نقص کردن چهره مون باشیم؟ تازه، به نظر من اون زیبایی ارزش داره که طبیعی باشه؛ حالا چه زیبایی چهره (که اونم کار خداست و باید به او آفرین گفت، نه اون شخص زیبا) و چه زیبایی فکری و شخصیتی ( که البته این زیبایی واااااااااااااقعاً آفرین گفتن و تحسین کردن داره). زیبایی آدما به ایمان محکمشون، به شخصیت و درک و شعور بالاشون هست. زیبایی آدما به دِماغ (به معنی مغز) زیباشون هست، نه دَماغ زیباشون. و باز هم شعار اولیه وبلاگم رو تکرار می کنم: زیبایی در نگاهمان است نه در آنچه می بینیم. چرا که نگاهی زیبا، ناشی از فکری زیباست.
فکر کنم اگه یه جراح پلاستیک، این متن منو بخونه، اینطوری بشه
[ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ] [ 17:55 ] [ سارا ترکمندی ]
بی نیازترین انسان کسی است که نیازش را فقط و فقط و فقط به او بگوید. به اویی که بی نیاز واقعی است. (ا... الصمد). آن وقت است که دیگر نه بنده پول و ثروت می شود، نه جاه و قدرت، و نه شخص و شخصیت. آن وقت است که به هیچ کسی جز خدا نیازش را نمی گوید. آن وقت است که پارتی اش فقط خداست. و آن وقت است که می شود بنده واقعی خداوند. و بنده واقعی خداوند شدن به معنای آزادی واقعی است. به معنای این است که بنده هیچ کسی دیگر جز خدای مهربان نخواهد شد. چرا که وقتی بنده خدا شدی؛ یعنی خود را فقط نیازمند به خدای بی نیاز احساس می کنی و خداوند یگانه، آن بی نیاز مطلق تو را به اوج عزت می رساند. [ جمعه 8 اردیبهشت 1391 ] [ 18:55 ] [ سارا ترکمندی ]
در روزگاران خیلی دور، طلبه جوانی زندگی می کرد. او در شبی که هوا بسیار سرد بود، درون حجره اش مشغول خواندن درسهایش بود؛ که ناگهان متوجه شد، دختر جوان زیبارویی هراسان و سراسیمه وارد حجره اش شد. طلبه جوان متعجب مانده بود و نمی دانست چه بکند؟ اگر دختر را بیرون می انداخت، که وجدان و غیرت مردانه اش اجازه نمی داد، دختری را که به او پناه آورده بود بیرون کند. اگر خود بیرون می رفت، که هوای سرد آن شب، نمی گذاشت تا صبح دوام بیاورد. پس به ناچار هر دو، تا صبح داخل حجره ماندند. صبح وقتی مأموران حکومتی از آنجا می گذشتند، متوجه حضور دختر جوان در حجره آن طلبه شدند. هر دوی آنها را به نزد شاه بردند. پادشاه آن زمان، شاه عباس بود. شاه عباس با دختر صحبت کرد؛ دختر به او گفت: من و این طلبه جوان تا صبح پاکدامن در آن حجره ماندیم. شاه عباس از طلبه توضیح خواست. او گفت: من و این دختر، پاک هستیم؛ نشانه اش هم دست من است. دستش را به شاه عباس نشان داد. روی دستش گوشه گوشه اثر سوختگی بود. شاه پرسید: این آثار سوختگی برای چیست؟ طلبه جوان پاسخ داد: دیشب وقتی این دختر به حجره من پناه آورد، من به ناچار در آنجا ماندم. در حالیکه دختر در گوشه ای از حجره خوابش برده بود، من خود را مشغول درس خواندن کردم. هر گاه شیطان به سراغم می آمد و مرا وسوسه میکرد؛ با شمعی که به وسیله نور آن درس می خواندم، دستم را می سوزاندم تا به یاد آتش جهنم بیفتم و مرتکب گناهی نشوم. بارها و بارها شیطان به سراغ من آمد و من هر بار همین کار را تکرار می کردم و اینگونه خود را به لطف ایزد منان پاک نگه داشتم. شاه عباس که شیفته مرام و پاکدامنی آن پسر شده بود، به او گفت: تو می دانستی که این دختر، دختر خود من است؟؟!! او دیشب با من حرفش شد و از شدت ناراحتی نمی دانست چه می کند و از خانه بیرون زد. گویا به تو اعتماد کرده و به حجره ات پناه آورده بود. و حالا من تو را به دامادی خود بر می گزینم. از آن جایی که، آن طلبه جوان سید بود، به او میر می گفتند؛ از آن پس، به او لقب میرداماد را دادند. و این میرداماد همانی است که در روزگار ما نام یکی از مهمترین خیابانهای تهران به نام اوست. و خداوند اینگونه پاسخ نیکی را می دهد. میرداماد هم دنیایش را آباد کرد و هم آخرتش را. و هنوز هم نام او زنده است. خداوند در سوره صافات - آیه 110 می فرماید: ما اینچنین نیکو، پاداش نیکوکاران را می دهیم.
الگوی فاطمی السلام علیکِ یا الفاطمه الزهرا سیده نساء العالمین. روزگاری است که دیگر ما نمازهای فاطمه (س) را، روزه های فاطمه (س) را و زندگی فاطمه گونه را الگوی خود قرار نمی دهیم. چراااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی فاطمه (س) در گذر تاریخ مثل قبرش گمگشته و مظلوم واقع شده. نه، ما گم شدیم. ما از او دور شدیم. ای بی بی دو عالم دستمونو توی این دنیای فانی رها نکن. دستمونو بگیر ای زیباترین و خوش عطرترین یاس خدا. بر گلستان ولایت تاختند غنچه را با لاله پرپر ساختند غنچه زیر خار و خس افتاده بود باغبان هم از نفس افتاده بود ظلم و طغیان و جنایت زاده شد این چنین مزد امامت داده شد کاش از قلبم به قبرش راه داشت کاش زهرا (س) هم زیارتگاه داشت. یا فاطمه (س) اشفعی لی فی الجنه. ایام فاطمیه، ایام سوگواری بانویی که سرور زنان عالم و سرور همه زنان اهل بهشت هستند و دلیل به و جود آمدن همه عالم هستند (طبق حدیث شریف کساء اهل بیت پیامبر دلیل به وجود آمدن همه آسمانها و زمین و همه عالم هستند) بر همه شیعیان و عاشقان اهل بیت تسلیت باد.
[ شنبه 26 فروردین 1391 ] [ 19:59 ] [ سارا ترکمندی ]
اون روز برای یه کار بانکی، رفته بودم بانک. سر راهم روزنامه خریدم. وقتی رسیدم شماره گرفتم و رفتم منتظر نشستم تا شماره ام خونده بشه. همین طور که با روزنامه خوندن، سعی می کردم وقت رو بگذرونم، یک آن حس کردم، صدای آشنایی گوشم رو می نوازد. کمی بیشتر که صحبت کرد، صدا برایم بیشتر رنگ و بوی آشنایی گرفت. همین طور که صدا رو می شنیدم، مغزم در حال سرچ کردن بود، که خیلی سریع هم بهم جواب داد. حدس زدم که این صدا رو، کجا و از کی شنیدم. اون صدا منو برد به 13 سال قبل. نگاهم رو از روی نوشته های روزنامه برداشتم و به سوی صاحب صدا روانه اش کردم. ردیف جلویی من روی صندلی نشسته بود و در حال سؤال پرسیدن از شخصی بود. فقط نیمرخشو می تونستم، ببینم؛ اما از روی همون نیمرخش، دیدم که گویا حدسم درست بود. شور و اشتیاق کودکانه ای در وجودم شعله می کشید. نمی دونم چی شد که ناخودآگاه دستم رو به شونه اش زدم. به سرعت به سمت من برگشت. گفتم:ببخشید، من یه سؤالی دارم که دیگه طاقت نیاوردم نپرسم. گفت: بفرمایید. گفتم: شما خانم وکیلی هستید؟؟ گفت: بله خودم هستم. حدسم به یقین بدل گشت. گفتم: خانم وکیلی، منو نشناختید؟؟!! کمی در چهره ام دقیق شد و همین طور با آن چشمهای مهربونش با دقت نگاهم می کرد و اونم به مغزش دستور سرچ داد. قبل از اینکه مغزش جوابیه رو براش ارسال کنه، زبون من طاقتش، طاق شد و بی اختیار گفت: من، سارا ترکمندی هستم؛ کلاس پنجم ابتدایی شاگردتون بودم. یکدفعه لبخند قشنگش، کل صورت پر مهرش رو فرا گرفت و گفت: آهان! یادم اومد. خوبی عزیزم؟ چیکارا می کنی؟ صندلی بغل دستیش خالی بود، گفت: بیا اینجا پیش خودم بشین. رفتم پیشش نشستم و شروع کردم از خودم براش گفتن. از اینکه درسمو ادامه دادم، از رشته تحصیلیم، از برنامه ریزیهام برای آینده ام، براش گفتم. اونم برام از خاطرات دوران کارش، از هم دوره های خودم، از شاگردایی که قبل از من و بعد از من داشته، برام تعریف کرد. ازش پرسیدم: هنوز همون مدرسه و همون پایه رو تدریس می کنید؟ گفت: بله، من بچه های ابتدایی رو دوست دارم، همون مدرسه و همون پایه هستم. خلاصه کلی با هم گپ زدیم، انقدر که اصلاً متوجه گذر زمان نشدم.
من همون روز که اومدم خونه این خاطره رو توی دفتر نوشته هام ثبتش کردم؛ اما نمی تونستم یه پایان خوب براش بنویسم، برای همین توو وبم نمی ذاشتمش. تا اینکه دیروز وقتی داشتم آهنگ اخراجی ها رو گوش می دادم، یکدفعه پایان خوبی برای این متن به ذهنم رسید. به ذهنم رسید که اسم مدرسه ابتدایی من، مدرسه شهید محمد حسین فهمیده بود. همون نوجوان 13 ساله ای که امام خمینی (ره) راجع بهش گفت: رهبر ما آن نوجوان 13 ساله بود. همیشه حس ارادت عجیبی به این شهید کوچک، یا بهتر بگم به این کوچک بزرگمرد داشتم. به این فکر کردم که اگه امروز شاگردای خانم وکیلی و شاگردای همه معلم های دیگه تونستن درسشونو ادامه بدهند و تحصیل کنند، مدیون شاگردایی مثل شهید فهمیده و همه اونایی که جونشونو برای این مرز و بوم دادند، هستند. مدیون همون شاگردایی هستیم که از سر کلاس درس، از دانشگاه، به میدون جنگ رفتند. حتی بعضی هاشون بهترین های مدرسه یا دانشگاهشون بودند. اونا هم مثل ما دلشون می خواست، درسشونو ادامه بدهند و توو رشته مورد علاقه شون تحصیل کنند؛ اما به خاطر هدف والاتری، به خاطر دینشون، کشورشون از علاقه شون گذشت کردند، ایثار کردند و رفتند تا ما امروز در آرامش، در زیر لوای طلوع آفتاب پرچم ایران آباد و آزاد زندگی کنیم. اونا رفتند تا ما زنده بمونیم و اهدافشونو دنبال کنیم. که اهداف اونا همون اهداف اسلام، همون اهداف ایران مستقل است. اونا رفتند و تکلیفشونو انجام دادند. ما که موندیم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تکلیفمونو انجام می دیم؟؟!!! و پایانی که برای این متن به ذهنم رسید؛ جز احساس دین و ادامه راه شهید فهمیده و دوستان از خودگذشته اش چیز دیگری نبود. آنان که رفتند؛ کاری حسینی کردند. ما که ماندیم؛ باید کاری زینبی کنیم. تقدیم به همه معلم های زحمتکش به پاس زحماتشان و تقدیم به همه شهدا، مخصوصاً شهدایی که درس و تحصیل را به عشق خدا و وطن رها کردند و برای رسیدن به اهداف والایشان، از علاقه های دنیایی و از جان عزیز شان گذشت کردند.
[ یکشنبه 6 فروردین 1391 ] [ 13:34 ] [ سارا ترکمندی ]
زندگی انسان مثل یک کتاب هست؛ و خود انسان هم نویسنده این کتاب؛ و فرصت زنده بودن، فرصت نفس کشیدن، فرصت بودن هم قلمی است که پروردگار عالمیان به هر نویسنده ای می بخشد. حالا یکی در کتاب زندگی اش، می نویسد: من هیچ گاه به درگاه پروردگار عبادتی نکردم. من دل شکوندم. من به پدر و مادرم بد کردم. با همسرم بد خلقی می کردم. من مدام پول جمع می کردم و نه خودم بهره ای از آنها می بردم و نه دل هیچ فقیری را با آن پولها شاد نمودم. من غیبت کردم. من دروغ گفتم. و خلاصه در تمام خطوط زندگانی اش خط روشنی نمی نویسد. اما شخص دیگری می نویسد: من به تمام دستورات خداوند عمل کردم. من دلهای زیادی را شاد کردم. همیشه با همه مهربان بودم. غمم در دلم و شادی ام در رخسارم نمایان بود. از پولهایی که به دست می آوردم هم خودم بهره می بردم و هم به واسطه آنها به دل فقرا شادی می بخشیدم. روزهای زیادی به سرای سالمندان می رفتم، تا مرهمی بر زخمهای دل آن پدر ها و مادرهای دل شکسته باشم. به پدر و مادر خودم محبت می کردم. همیشه سعی می کردم برای همسرم بهترین باشم. همیشه خیرخواه مردم بودم. و چنین شخصی تا آخرین قطره جوهر قلمش زیبا می نویسد؛ تمام خطوط زندگانی اش را. آری؛ عمر ما همان قلم ماست. همان قلمی که خداوند فقط یک بار به دست ما می دهد. بله؛ ما همه نویسنده ایم. نویسنده کتاب زندگیمان. حالا این با خود ماست که کتابی را بنویسیم که آنقدر داستانش ناخشنود باشد که هیچ کسی رغبتی برای خواندن آن نداشته باشد و یا آنقدر زیبا بنویسیم که بعد از بسته شدن کتاب، بازماندگان، بارها و بارها خاطراتمان را مرور کنند و هزاران بار کتابمان را بخوانند و حتی برای آیندگان هم از ما بگویند. چه خوب می شد، که وقتی خداوند قلم را از ما گرفت، به کتاب خود ببالیم. ای نویسندگان بیایید، تا قلم به دست داریم، زیبا بنویسیم، خطوط کتاب زندگیمان را.
بهار که میاد چه شاد باشی و چه ناشاد، چه دلخوش و چه غمگین، بهار میاد. طبیعت سیر خودش رو داره و کاری به دل ما نداره. پس ما باید تمام سعیمون رو بکنیم که با طبیعت همسو و همگام بشیم. بهار که میاد ما هم باید دوباره از نو فصلهای زندگی رو شروع کنیم. یک شروع سبز. شروعتان بهاری.
تاریخ: 3 روز مانده تا شروع سبز کتاب زندگی
[ شنبه 27 اسفند 1390 ] [ 12:00 ] [ سارا ترکمندی ]
تا حالا دقت کردی که وقتی عینک آفتابی به چشمات می زنی؛ حالا اگه شیشه عینکت، قهوه ای یا مشکی باشه، اون وقت تموم دنیا رو، تموم آدما رو... همون رنگی می بینی؟؟؟ یعنی همه رو، قهوه ای یا سیاه می بینی. آدما رنگ عوض میکنن؟ یا... تو نوع نگاهت تغییر میکنه؟ چرا وقتی عینکتو بر می داری، دوباره دنیا رو همون رنگی می بینی؟ چرا همه رو دوباره مثل سابق، روشن می بینی؟ چرا دیگه آدما رو یه جورایی خاکستری نمی بینی؟ آره؛ این تویی که عینک زدی و همه دنیای اطرافت برای تو رنگ عوض کردن. این تویی که مثل قبل، اطرافیانت رو روشن نمی بینی. کاش همیشه یادمون بمونه که؛ هر وقت بدبین، بدگمان، بد خلق، بد خواه و خلاصه بد شدیم، اون وقته که چشمهای دلمون؛ عینک آفتابیشو زده. اون وقته که چشمهای دلمون؛ نمیخواد گرمی آفتاب وجودمون، گرمی آفتاب اطرافمون رو ببینه. اون وقته که میخواد؛ هر چی مهربونی و خوش قلبی که درونمون هست رو ازمون بگیره. اون وقته که عینک آفتابی چشمای دلت که همون احساسات بد انسان هست، میخواد تو خورشید نباشی!! میخواد که تو فقط سایه باشی، یه سایه سردددددد!!!!!!!!! کاش یادمون نره که؛ سایه ها محصول پشت کردن دیوارها به آفتابند، اشتباه دیوارها را تقلید نکنیم؛ تا... همیشه آفتابی بمانیم.
البته این متن فقط راجع به، عینک آفتابی چشمهای دل بود. عینک آفتابی چشمهای صورت خیییییییییلی هم خوب و لازمه. اینو گفتم که از عینک دودی بدمون نیاد یه وقت [ پنجشنبه 18 اسفند 1390 ] [ 21:16 ] [ سارا ترکمندی ]
خدا بود... او بود... نفس های گرمش بود. خدا هست. او دیگر نیست. اما خاطراتش همچنان باقی است. خدا برای همیشه هست. (هو الحی القیوم) او دیگر برای همیشه نیست. اما... نام نیکش؛ یاد قلب پاکش؛ تا همیشه... پایدار است. نام نیکو گر بماند ز آدمی به که از او ماند سرای زرنگار
تقدیم به روح پاک عمه عزیز و مرحومم، که پنج زمستان است به دیار باقی شتافته. [ یکشنبه 7 اسفند 1390 ] [ 12:27 ] [ سارا ترکمندی ]
وقتی خدا از پشت سرم دستهایش را روی چشمانم گذاشت؛ از لای انگشتانش، آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم؛ منتظر است، نامش را صدا بزنم. قارون با ثروت فراوانش توسط زمین در حال بلعیده شدن بود، که؛ فریاد زد: موسی، کمک!!!!!!!!!! سه بار نام حضرت موسی (ع) را صدا زد. از جانب خداوند ندا آمد که؛ ای موسی!! قارون سه بار نام تو را صدا زد. اگر فقط یک بار از آن سه بار نام مرا صدا زده بود؛ نجات یافته بود. اما... قارون نمی دونست که یک نفر اون بالاست که عااااااااااااااشقه. عاشقه مخلوقاتش. اصلاً عاشق شد که انسان رو آفرید. عاشق ذات پاک خودش. و خواست که روح پاکش رو در وجود انسان ها قرار بده. و چون عاشقته، منتظرت هم هست. منتظرت هست که صداش کنی. پس؛ او منتظر توست، صدایش بزن. چرا که خودش وعده داده؛ ادعونی، استجب لکم. بخوانید مرا، تا اجابت کنم شما را. [ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 18:35 ] [ سارا ترکمندی ]
دلتنگ که می شوی؛ دنیا برایت تنگ می شود. دنیا سر جای خودش و به اندازه خودش است؛ اما این تو هستی که آنقدر دلت گرفته که دنیا را تنگ و کوچک می بینی. دلتنگ که می شوی؛ خندیدن برایت سخت ترین کار جهان می شود. خنده مثل همیشه زیباست و آسان؛ اما این تو هستی که دلت با لبهایت هم آواز نمی شود، آن وقت است که خنده های ظاهری ات، تو را عذاب می دهند؛ چرا که نمی خواهی کسی از دلت، از غمت با خبر شود. دلتنگ که می شوی؛ برف و باران برایت حکم طراوت را ندارند. بلکه حکم غم ها و اشکهای آسمان را خواهند داشت. برف و باران مثل همیشه زیبا و با طراوت هستند؛ اما این تو هستی که دلت کویری شده و نمی توانی طراوت و شادابی آنها را حس کنی. دلتنگ که می شوی؛ حتی طلوع برایت با غروب تفاوتی نخواهد داشت. طلوع مثل همیشه خیره کننده و جذاب است؛ اما این تو هستی که غمت نمی گذارد طلوع را مثل همیشه ببینی و آن را شبیه غروب، غمگین می پنداری. اما...! دلتنگ که می شوی؛ یک کار است که، بزرگی دنیا را راحت و از ته دل خندیدن را طراوت و شادابی برف ها و باران ها را و جذابیت و زیبایی طلوع خورشید را به تو برمی گرداند. و آن هم: «الا بذکر الله تطمئن القلوب» دلها با یاد خدا آرام می گیرند.
اگر خدا را باور داشته باشی؛ خدا نقطه ای دیگر کنار (ب) باور می گذارد و می شود یاور تو.
[ دوشنبه 3 بهمن 1390 ] [ 14:04 ] [ سارا ترکمندی ]
در یک روز زمستانی که تازه ماه داشت، کم کم از آسمان رخت بر می بست تا چند ساعتی دیگر خورشید تابان بیاید و وارد این آبی بیکران شود؛ مادر مهربانی پسرش را با تمام احساسات زیبای مادرانه برای نماز صبح بیدار می کرد، در آن لحظه حسّ عجیبی به پسر گفت که هر چه زودتر بیدار شو و به چشمان مادرت بنگر. پسر چشمانش را باز کرد و به چشمان مهربان مادرش نگریست. مادر گفت: پسرم همه برای نماز صبح بیدار شدند، فقط تو ماندی. پسر به حیاط رفت و وضو گرفت... همین که مسح پای چپش را کشید، صدای هولناکی آمد. زمین تکان خورد و خانه بر سر همه به غیر از پسر که در حیاط بود خراب شد. پسر ناباورانه به خرابه ای که تا چند لحظه پیش خانه اشان بود، نگاه می کرد. ماتش برده بود. از چشمان یخ زده اش اشکهای داغ بر گونه هایش که از سرما سرخ شده بودند، می غلتید. در آن لحظه صداهای زیادی چون صدای شیون و زاری مادری، صدای گریه کودکی، صدای ریختن و خراب شدن دیواری؛ در فضا پراکنده شده بود، اما پسر فقط یک صدا می شنید و آن هم صدای مادرش بود که او را برای نماز صبح بیدار می کرد و صحنه های دلخراش زیادی در آنجا بود، صحنه هایی چون؛ صحنه ضجه زدن پدری بر سر جنازه فرزندش. صحنه فریاد زدن مادری که به داد پسرش برسند. صحنه گریه دختر کوچکی که موهای همچون آبشار طلایی اش از خاک پر شده بود و سرگردان در آن شهر سراسر غم بر تنهایی خود و بر جنازه پدر و مادرش می گریست. افسوس که دیگر مادری نداشت، تا گیسوان طلایی اش را شانه زند. در میان این همه صحنه های محزون پسر فقط یک صحنه را می دید و آن هم صحنه خیره شدن چشمان مادرش به چشمان خودش بود که هنوز نیاز به محبت مادری در آنها موج می زد.
این داستان رو اون روزا که توو بم زلزله اومد، نوشتم. همون روزایی که هر کسی برای تسکین قلبش سعی می کرد یه کاری انجام بده؛ منم که اون روزا دلم بدجوری گرفته بود؛ تنها کاری که تونستم برای آروم کردن دلم انجام بدم، نوشتن این داستان بود. آخه از بچگی هر وقت دلم می گرفت، نوشتن آرومم می کرد. امروز اصلاً قصد آپ کردن نداشتم، اما دیشب که از تلویزیون شنیدم؛ روز 5/10/1383 روزی بود که توو بم زلزله اومد، تصمیم گرفتم این داستان رو بنویسم و بگم هر کسی که اومد و این آپ رو خوند من توقع نظر ازش ندارم یعنی نظر دادین خوشحال میشم، ندادین هم هیچ گله ای نیست؛ فقط وجداناً یه فاتحه برای همه اسیران خاک، مخصوصاً عزیزانی که توو زلزله بم جانشون رو از دست دادن، بفرستین.
با تشکر storkamandy
[ سه شنبه 6 دی 1390 ] [ 07:55 ] [ سارا ترکمندی ]
هر وقت یه نقاشی ماهرانه و فوق العاده دیدی؛ به این فکر کن که تصور نقاشش خیلی زیباتر از اون اثره. چون اون نقاش از طریق بوم و قلم و رنگ فقط یه مقداری از تصورش رو تونسته به ما نشون بده. هر وقت یه شعر لطیف و پر از احساسات بکر و ناب از یه شاعر خوندی یا شنیدی؛ به این فکر کن که احساسات اون شاعر مثل دریاها عمیقه که تونسته فقط از طریق دایره محدود کلمات کمی از احساساتش رو به ما عرضه کنه. هر وقت یه متن یا یه داستان زیبا خوندی و ازش لذت بردی؛ به این فکر کن که افکار نویسنده اش خیلی خیلی زیباتر و پر مغزتر از اون متن هست که فقط از طریق این داستان گوشه ای از افکارش رو، گوشه ای از دنیای پر مایه درونش رو داره برات به تصویر میکشه. هر وقت یه آهنگی شنیدی که با اون آهنگ روحت پرواز کرد و تو رو با خودش برد، پیش کسی که از جانت بیشتر دوستش داری؛ به این فکر کن که کسی که اون آهنگ رو ساخته خودش قبل از تو پرواز کردن رو از بَر بوده که تونسته یه همچین اثری رو خلق کنه. حالا با این مقدمه میخوام اینو بهت بگم: هر وقت شب که شد ماه رو توی آسمون دیدی که داره می درخشه و خودنمایی میکنه. هر وقت روز که شد از تلألوء انرژی خورشید پر انرژی شدی و دیدی که به تمام دنیا بی دریغ می تابه. هر وقت بهار که شد از عطر گلها مست شدی و از دیدن زیباییشون هست شدی. هر وقت قطرات زیبای بارون رو دیدی و از طراوتش تمام وجودت تر و تازه شد. هر وقت پاییز که شد از دیدن برگهای زرد و نارنجی پاییزی به وجد اومدی. هر وقت زمستون که شد با دیدن دونه های خوشگل برف همه غم های توو دلت یخ زدن و دلت گرم شد به قدرت آفریدگار. به این فکر کن که اونی که ماه درخشنده و خورشید تابان و گلهای خوش عطر و قطره های با طراوت بارون و برگهای زیبای پاییزی و دونه های خوشگل برف رو؛ آفریده، چقدر می تونه زیبا باشه که تو فقط گوشه ای از زیباییش رو داری می بینی. یعنی چشم های تو، درک تو فقط همین مقدارش رو تونسته ببینه و درک کنه. پس خودش، خود خدا خیلی زیباتر از اون چیزی هست که بتونیم، تصورشو بکنیم. خدای زیبای من اعتراف میکنم که نمی تونم؛ توصیف زیبایی ات رو اونجور که شایسته است، بکنم. یعنی فکرم محدوده، درکم محدوده، قلمم محدوده، کلمات محدود اند. من، یه موجود مادی چطور می تونم وصف زیبایی تو رو بکنم؛ تویی که سراسر نوری و معرفت. خدایا میدونم که میدونی که خیلی دوستت دارم.
و اما یک نگاه شاعرانه: زمستون رو که دیدی، فقط به سوز سرماشو و یخبندونش نگاه نکن...! زمستونو اینجوری ببین. اینجوری نگاش کن که اومده بهمون درس بده!! زمستون می خواد بگه: همیشه برای گرم شدن منتظر تابش خورشید و گرمای طبیعت نباش؛ گاهی طبیعت یخ می زنه و تو باید خودت خورشید بشی. خودت آفتاب بشی. قلب تو باید پر از نور خدا، پر از امید، پر از مهربونی باشه؛ تا بتونه بتابه، به یخ های زندگیت و یکی یکی آبشون کنه، اون وقته که زمستونت میشه بهار. و به قول شاعری که یه زمانی گمنام بود: گاهی باید چون آفتاب آب کرد همه برفهای کوه نفس را.
و یک یاد آوری کوچولو: یادمون باشه که؛ شب یلدا همش یک دقیقه از شب های دیگه طولانی تره. شب یلدا یعنی اینکه با هم بودنها اونقدر ارزش داره که فقط یک دقیقه بیشتر با هم بودن رو باید قدر بدونیم. [ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 11:27 ] [ سارا ترکمندی ]
تقدیم به آقا صاحب الزّمان السلام علی الحسین(ع) و علی علیّ بن الحسین(ع) و علی اولاد الحسین(ع) و علی اصحاب الحسین(ع)
آن روز، روز جنگ بود و خون. روز به دار کشیدن پاکیها. روز مشخص کردن مرز بین خوبی ّ و بدی. روز پیروزی حقّ بر باطل. آن روز قطره های آب نهر فرات منتظر بودند. منتظر بودند تا با لبهای ترک خوردۀ یاران خدا خود را متبرّک کنند. قطره ها همچنان تشنۀ دیدار یاران خدا بودند. که یک آن دیدند، مردی قوی هیکل، تنومند، زیبا، با مَشکی در دست، با لبهایی ترک خورده، با چشمانی خسته اما پر فروغ به سوی آنها می شتابد. قطره ها خوشحال شدند، خوشحال از اینکه یکی از یاران خدا افتخار متبرّک شدن را به آنها می داد. مرد خدا دستان خسته اما تنومندش را در آب فرو بُرد و مُشتی آب بر داشت. قطره ها بسیار شادمان بودند چرا که به آرزویشان نزدیک و نزدیک تر می شدند. اما آن مرد ملکوتی چند لحظه به یک نقطه خیره شد. انگار که صحنه ای جلوی چشمانش بیاید. آرزوی قطره ها را برآورده نکرد، آنها رابه نهر آب برگرداند. مرد خدا باز هم قطره های آب را تشنه گذارد؛ اما چند لحظه بعد آن مرد آسمانی مَشک آبش را در آب فرو بُرد و آن را از آب پُر کرد. قطره های دیگر به قطره های درون مَشک، رَشک می بردند. او مَشک را بر دوش گرفت که ناگهان آن اشقیا، یار خدا را که پدر همۀ فضیلتهای عالم بود را دوره کردند. در یک آن چشمان آن مرد زیبا، فروغ و نورش را از دست داد. همچون روز روشنی که با آمدن شب سیاه و تاریک روشنایی اش را از دست می دهد. اشقیا اول تیرهایی به پاهای علمدار کربلا نشانه گرفتند، آن پاهای تنومند به زمین خوردند، بعد آن ناجوانمردان، آن تاریکی های مطلق دستان مبارک برادر سالار شهیدان را قطع کردند. مرد خدا مَشک را به دندانهایش گرفت، اما این بار آن یاران شیطان(لعنت ا... علیه) تیرهایشان را به جانب مَشک آب نشانه گرفتند. قطره های آب با قطره های خون زیبای ابالفضل العباس(ع) در آمیختند. قطره های آب اگر چه با لبهای یاران خدا متبرّک نشدند؛ اما این لیاقت را پیدا کرده بودند که با قطره های خونِ پاکِ جوان مرد ترین مردها یکی شوند.
کاش توی زندگی فقط توو یه دو راهی بمونیم: اونم توو بین الحرمین باشه، که ندونیم پیش امام حسین(ع) زانو بزنیم یا حضرت ابوالفضل(ع).
تسلیت و التماس دعا
تاریخ : 6 ماه محرّم الحرام
[ جمعه 11 آذر 1390 ] [ 13:12 ] [ سارا ترکمندی ]
سلام آقا. سلام آقای خوبیها و مهربونیها. میخوام بیام پابوست. میخوام بشم یکی از کبوترای حرمت. میخوام مثل اون کبوترا جَلد خودت و خدای مهربونت باشم. آقا دلم خیییییییییلی هواتو کرده. دلم واسه نفس کشیدن توو فضای خوش عطر حرمت تنگ شده. واسه نماز زیارت خوندن توو صحن اصلی. واسه نگاه کردن به اون گنبد طلایی، به پنجره فولاد و واسه اینکه دونه دونه حاجتهای خودمو و دوستامو بخوام. واسه نماز جماعت خوندن توو رواق امام خمینی(ره). واسه حیاط سقّاخونه. واسه اینکه هر بار که پا به حیاط حرمت میذارم، دستمو بذارم رو قلبمو و سر تعظیم فرود بیارم و بگم؛ السلام علیک یا شاه خراسان، یا سلطان خراسان، یا حضرت علیّ ابن موسی الرّضا(ع). واسه شنیدن صدای نقّاره ها. واسه زیارت نامه خوندن توو اون فضای روحانی. و از همه مهمتر واسه آرامشی که از وجود مبارک شما در اون فضا همیشه حاکم است. آقا چهارشنبه که راه بیفتیم، پنجشنبه بعد از تکانهای مداوم قطار که رسیدیم، اونوقت میشم یکی از زائرانت. خیلی ازت ممنونم که یه بار دیگه منو طلبیدی. ازت میخوام که از خدا بخوای به زودی هر کسی که دلش میخواد بیاد پیشت قسمتش بکنه و خودت بطلبیش.
دوستای گلم امروز روز سر بریدن اسماعیل های درون، روز قربانی کردن تعلقات مادی و نفسانی است. روز ابراهیم شدن و به خواست خدا راضی شدن و سربلند بیرون اومدن از امتحانهای الهی است. این روز بزرگ رو با کلی آرزوهای زیبا بهتون تبریک میگم. و همچنین از اونجایی که من تا روز عید غدیر مشهد هستم بنابراین پیشاپیش روز عید بزرگ ولایت، عید غدیر رو هم تبریک میگم. امیدوارم همیشه شاد باشید و شادی رو هم به دیگران هدیه دهید.
تاریخ : عید قربان
[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 11:06 ] [ سارا ترکمندی ]
سلام میخواهم در این پست از یک حقیقت بسیار تلخ که از گفتنش هراس داریم، اما باید بگوییم تا بتوانیم به درمانش بکوشیم، سخن بگویم. این حقیقت، حقیقت مرگ تدریجی فرهنگ و دین و تمدن ما ایرانیان است. ایرانیانی که هزاران هزار سال از قدمت کشورشان می گذرد و از سالهای دور به ایرانیانی متمدن و با فرهنگ مشهور بودند. ایران زمین از دیرباز مهد تمدن و فرهنگ بود. اما حالا... برایتان چند نمونه از کلماتی را مثال می زنم که در فرهنگ لغات ما معنی اش یعنی معنی درست و صحیحش در گذر زمان به فراموشی سپرده شده و معانی غلط بر آنها چیره گشته؛ آنقدر هم این معانی قوی ظاهر شدند که حتی خود کلمه را هم عوض کرده اند. من فقط چند نمونه کمی را که به ذهنم رسید برایتان بازگو میکنم؛ شاید خود شما موارد دیگری هم به ذهنتان بیاید. پس لطفا ادامه مطلب را دریابید چون این کلمات و معانی غلط و رایج و سپس معانی درست و فراموش شده آنها را در ادامه مطلب نوشته ام.
ادامه مطلب [ شنبه 23 مهر 1390 ] [ 13:50 ] [ سارا ترکمندی ]
حضرت عیسی (ع) روزی با حوّاریون از کنار خرابه ای رد می شدند که دیدند، لاشه سگی در آنجا افتاده است. حوّاریون هر کدام نظرشان را در مورد آن صحنه ابراز داشتند، یکی گفت : وای چه بوی بدی میدهد. آن یکی گفت : عجب صحنه زشتی. دیگری گفت : عجب سگ سیاهی است، حالم از بویش به هم خورد. اما حضرت عیسی (ع) لحظه ای مکث کرد و فرمود : عجب دندانهای سفیدی دارد. می بینید دوستان؛ حضرت عیسی (ع) در بین آن همه زشتی تنها نکته مثبت او را بیان کرد، او هم مثل بقیه بوی بد و زشت آن سگ را می دید، اما نخواست که زبان به زشتی اش باز کند و سعی کرد نقطه سفیدی در آن صحنه ای که از دید حوّاریون سراسر سیاه بود، پیدا کند؛ تا به آنها درس دهد که می شود فقط زیباییها را دید. آری این وظیفه ماست که نگاهمان را زیبا کنیم، نباید توقع داشته باشیم که همیشه، همه چیز گل و بلبل باشد و هیچ رنجی و مسئله ای وجود نداشته باشد. این ما هستیم که باید دیدمان به عالم را تغییر دهیم مثل سهراب که گفت : چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. ما آدمها عادت کردیم که نیمه خالی لیوان زنگیمان را ببینیم. همیشه آن چیزهایی را که هنوز بدست نیاورده ایم می بینیم و برای نداشتنشان غصه می خوریم. غافل از اینکه ممکن است همین چیزهایی که در حال حاضر داریم هم سالها پیش غصه نداشتنشان را می خوردیم و الآن یادمان رفته باشد که روزگاری همینها آرزویمان بود و حالا چون به فکر موارد دیگری هستیم، شکر اینهایی را که در حال حاضر داریم، آنطور که باید به جا نمی آوریم. روانشناسها خوشبختی را اینگونه تعریف کرده اند : خوشبختی یعنی لذت بردن از تمام امکاناتی که در حال حاضر داری. نگفته اند هر وقت آن چیزهایی که هنوز به آنها دست پیدا نکردی، بدست آوردی پس خوشبخت هستی؛ گفته اند امکاناتی که در حال حاضر داری. در سوره اعراف آیات 10 تا 17 خداوند داستان رانده شدن شیطان از درگاه حق تعالی را تعریف می کند و وقتی شیطان به خداوند می گوید : پس به من به خاطر عبادتهایی که برایت انجام دادم فرصتی ده تا بندگانت را از تو دور کنم خداوند می فرماید : ((به تو فرصت می دهم که اگر هر کدام از بندگان من به سمت تو آیند دوزخ را از تو و آنان پر خواهم کرد.)) اما نکته ای که توجه من را جلب کرد این بود که شیطان در آیه 17 این سوره مبارک به خداوند گفت : آنگاه از پیش روی و از پشت سر و طرف راست و چپ آنان در می آیم و هر یک از قوای ادراکی آنان را به میل باطل می کشم تا بیشتر آنان شکر نعمت تو به جای نیاورند. (در حاشیه این مطلب را که ربطی به متن ندارد، اما خالی از لطف هم نیست را بیان میکنم و آن هم این است که؛ در ابتدای آیه 20 سوره اعراف خداوند می فرماید : آنگاه شیطان آدم و حوّا هر دو را به وسوسه فریب داد. این آیه را به خاطر این بیان کردم که در بعضی جاها خوانده بودم که به غلط نوشته اند، شیطان به حوّا نفوذ کرد و او را فریب داد وگرنه حضرت آدم (ع) فریب نمی خورد و خواستم بگویم که معتبرترین منبع یعنی کتاب خداوند می گوید : شیطان هر دوی آنان را به وسوسه فریب داد و خداوند در این آیه ضمیر مثنی به کار برده است). برویم سر بحث خودمان. دوستان در آیه 17سوره اعراف دیدید که شیطان به خداوند چه گفت. بله اینگونه این موجود رانده شده از درگاه احدیت وارد قلب ما انسانها می شود و کم کم تمام وجودمان را فرا می گیرد. این که کاری می کند، انسان نعمتهایش را نبیند و از خداوند شکرگذار نباشد و از لطف خدا ناامید گردد و آن وقت است که دنیا و آخرتش را از دست می دهد. ( امام رضا"ع" می فر ماید : بزرگترین گناه ناامیدی از خداوند است.)
خدایا خودت کمکمون کن که همیشه حتی در اوج غمهای زندگی نعمتهایی که داریم رو ببینیم و شکرت رو به شکلی شایسته به جا آوریم و برای نداشته هایمان هم دعا و تلاش کنیم و امید و توکل به تو داشته باشیم، تا خودت نیمه خالی لیوان زندگیمون رو پر کنی. الهی آمین. [ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 11:50 ] [ سارا ترکمندی ]
|
| |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||